هرودوت نقل میكند كه كرزوس ثروت خود را به سولون نشان داد و آنگاه از وی پرسید كه به نظر او خوشبختترین مردم كیست. سولون نام سه نفر را كه هر سه مرده بودند بر زبان آورد، و به عذر آنكه نمیداند فردا چه بلایی بر سر كرزوس خواهد آمد، از اینكه وی را در ردیف خوشبختان قرار دهد خودداری كرد. كرزوس سولون را همچون مرد ابلهی از پیش خود راند. پس از آن برضد كشور پارس به كنكاش پرداخت، و چیزی نگذشت كه قشون كوروش را پشت دروازههای شهر خویش یافت. همان مورخ میگوید كه علت شكست كرزوس آن بود كه از تن شترهای سواران پارسی بویی برمیخاست كه اسبان لیدیاییها به آن عادت نداشتند و سواران خود را از میدانهای جنگ بیرون میبردند؛ و به این ترتیب بود كه شهر ساردیس به تصرف پارسیها درآمد. مطابق روایت قدیمی، كرزوس فرمان داد تا تلی از هیزم فراهم سازند و خود وی، زنان و دخترانش ، و شریفترین جوانان زنده مانده از میان شهروندان بر آن قرار گرفتند؛ او به خصیها (خواجگان حرمسرا)ی خود فرمان داد تا هیزم را آتش بزنند و او و دیگران را با هم بسوزانند. در آخرین لحظات زندگی به یاد سخن سولون افتاد و بر نادانی و كوردلی خویش افسوس خورد و خدایان را ملامت كرد كه آن همه قربانیهای او را گرفته و بدبختی و فنا را، در پاداش، نصیب او كرده بودند. اگر گفته هرودوت را باور كنیم، كوروش را بر وی رحمت آمد و فرمود تا آتش را خاموش كنند، و كرزوس را با خود به ایران برد و او را از رایزنان نزدیك و مورد اعتماد خویش ساخت.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر